اون درست وقتی تو آخرین قطره ی خونت رو توی رگاش می ذاری یه هو از ارتفاع پرت می شه توی لجن زار و تو دیگه حتی طبعت نمی گیره نگاهش کنی.
باز تو می مونی خالی با جایی که از خالی نبودنش حال تهوع می گیری این بار.
وقتی همه چیزت و می دی، دقیقا همون اتفاقی می افته که به خاطر "نشد" بودنش همه چیزت و دادی ؛ بی نیاز می شی.
میای دهن وا کنی عر بزنی، نمی تونی. این اون چیزی بوده که داشتنش راحتت می کرده و تسکین نداشتنش رو با همه چیزت هزینه کردی. باید خفه شی. اون قدر سفت و خالی و سرد شدی که اگه اون "باید" هم نباشه، همونه.
بعد تو دلت تنگ می شه. برای حس نم ناک "دوست داشتن"
برچسب:
نویسنده: آبتین باقریان