تی خؤ رگه د داس بزن
-
تاریخ: 1403/2/26 ساعت: 17:51
پدرم پولهایش را در مریخ کاشت و آدمها آنجا، آب را که جستند، سیل آمد. من را ایستاده بسته بودند به درِ ورودیِ اتاقکِ زیردریایی او در اعماق اقیانوسی در زمین. یک وجبیِ دماغم دوربینِ مداربسته کار گذاشته بودند. حرکت نمیتوانستم بکنم. یک مجسمهی گریان بودم من، سخت بودم. زر زیاد میزدم اما حرف و تحلیل و تداعی ا...
پاهای چوبی
-
تاریخ: 1403/2/9 ساعت: 14:43
باقیِ دنیا از پنجرهی بیمارستان صورتی است و کمی خاکستری. آدمها به جای نفس، توی بیمارستان شیهه میکشند و خندهها از اثرات جانبی داروهاست.خیلی زود میفهمی تو و جانِ عزیزت چه مقهور و البته بیعزت هستید. نم نمک روزها و هفتهها و ماهها که میگذرند، روی تخت میخ بودنت و همیشه درازکش بودنت برای همه عادی میشود جز خ...
love shouldnt be so melancholy
-
تاریخ: 1403/2/9 ساعت: 14:43
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای کشتن مهتاب
-
تاریخ: 1403/1/26 ساعت: 0:21
ذهنم بر صفحات اول کتاب، بخیههای شکم مادرم را نقش میکند، بعد هم کلمات خیس میشوند و های های گریه میکنند. منتها هایهایِ هر کلمه آوای تلفظ خودش است. در هیاهو و صداهای بلند کلمات توی سرم، کوچک میشوم، اندازهی حروف، میریزم زیر پات. پاهای سفت و قوی و خوشتراشی که به زمین میکوبی. وسط صفحه خیس میشود و خیس میشو...
موهای کوه وقتی سفید میشد
-
تاریخ: 1402/11/29 ساعت: 4:32
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
to my fulltime lover
-
تاریخ: 1402/11/29 ساعت: 4:32
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
شیاطینِ هوس، وسواس و اشاره
-
تاریخ: 1402/10/2 ساعت: 23:37
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
گل آفتابگردان و کیک سیب
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 16:50
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 16:50
یک عصر سرد پاییزی، مرگ را از میانِ انگشتانت دزدیدم. قبل از بر آمدنِ مهتاب و کم آمدنِ صبر پدرم، پشت ابرهای تیرهای که لاپوشانی بلد نیستند انگار، روی نوک پا دویدم و اشتیاقم را بالای سر به دست بردم تا تو و جیببُرهای مناطق شمالی تهران بیدار نشوید و هوارِ «کی توی خیابونه این وقتِ شب؟» از پدرم به آسمان نرس...
گفتی که قربانم رفتی و خداحافظ
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 16:05
حاصل تنها مراوداتم که این روزها با آنتی بیوتیکهاست، حالت تهوع مدام است. وقتِ نفس کشیدن ندارم. سفت و سنگی و کمحس شدهام، مثل مرکز سینهی آدمکی که بار آخر در آغوش گرفتم. شبها چراغهای نارنجی را روشن میکنم و حالا که دیگر هیچکس توی این خانه نیست، وسط هال میرقصم. توهم و هذیان، دو دوستِ قدیمیم، تماشام میکنند...
خیلی که نزدیکت شوم، محو میشوی
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 16:05
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
little boy with his favorite doll
-
تاریخ: 1402/7/6 ساعت: 16:05
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
i almost lost it
-
تاریخ: 1402/7/6 ساعت: 16:05
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بعید است مرده باشم، زندهام
-
تاریخ: 1402/6/14 ساعت: 23:35
زانوهاتو بغل کردهم. با لبخندِ حرّافِت مقابلم. صورتت مهتابیه. مهتابیه. اما هرجا که قدم گذاشتی، خاموش و تاریک شد. چه زمینها که بلعیدی و فریادها و ترسها و مرگها که توی خودت جا کردی. ابری و طوفانی شدی و دهان نداشتی که بباری، سیل شدی و زبان نداشتی که زیر و رو کنی. مهتاب قدیمیتر از شکنجهگرِ عصرهای توu200d...
just another whale crying under the water
-
تاریخ: 1402/6/3 ساعت: 16:22
ازت میپرسم «چی میخوری؟» میگی که صبحانهت یه پارچ اشک نهنگه، پُر از تَنهای برعکس و سبُکِ بچه لاکپشتهایی که طفلیا قربانیِ جنگ قدرت شدند. از من اگه بپرسی، میگم که صبحانهت خونه، ظهرانهت خونه، شبانهت خون. دلِت شده اندازهی گلوی گنشجک، حلقت از دل گنجشک کوچیکتر. دست به بازوهات میکشی. شونههات جمعند توی دلت، آ...
که دیوانه دگر بار ز زنجیر رهیدهست
-
تاریخ: 1402/6/3 ساعت: 16:22
تمام خیابانها را با چشمهای بسته راه میروم به امیدِ نرسیدن. صدای کلیدهای توی دستم هنوز یادم میآورَد که چهقدر دلم میخواسته بزرگ شوم. لباسها را که از تن در میآورم، پرتشان میکنم کف زمینِ اتاقم. پیامها و سوالهای بیاهمیتی که جواب همهشان را با سبکسری مستانه دادهام، توی سرم چرخ شدهاند. همهی این آدمها دارند ...
جوازِ غم
-
تاریخ: 1402/6/3 ساعت: 16:22
دلتنگی مثل دخترکِ بیست و چهار-پنج سالهی غمگینی میماند که دوست داشته نشده است و میداند که به آن نیاز دارد. دنبالت میدود و رهات نمیکند. جیغ و داد میکند و پا به زمین میکوبد، ازت سوء استفادهی عاطفی میکند، هرکار بلد باشد میکند تا خودت به دامنش بیاویزی. دوست ندارم در آغوشش بگیرم. دوست ندارم صورتش را نگاه ...
drownin
-
تاریخ: 1402/5/10 ساعت: 18:55
چند شب است که خوابهای ترسناک و روزمره میبینم و در خاطرم میمانند. همهی چیزهای وحشتانگیزی که در روز از آنها میگریزم و تابِ نشستن با -حتی- فکرشان را ندارم، توی خواب گردنم را میچسبند و روی سرم میکوبند. عفونتِ سمجی که به آن دچارم گاه گاه بدنم را دچار رعشهی بیوقفه میکند و حوصلهی دست به یقه شدن با اضطراب ر...
ölmek istemek
-
تاریخ: 1402/4/31 ساعت: 23:46
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
-
تاریخ: 1402/3/28 ساعت: 15:28
چشمهام را که ببندم، صدای نفسهات خروشِ دریاست، شبیهِ صدای فنِ لپتاپِ فحشخورده و میان سالم.سینهت بالا میره، دریا به آسمون میریزه، ششهام پر میشن و نفس کم میارم. پایین میاد، ماهی میشم و شش در میارم، توی خشکی تلف میشم. با خودم فکر میکنم که حتمی «جزر و مد» را «جذر و مد» مینویسی، مثل بیشترِ آدمهای این روزه...