دخترک، ضامنِ بیاسلحه
-
تاریخ: 1402/3/28 ساعت: 15:28
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
so break yourself against my stones
-
تاریخ: 1402/2/18 ساعت: 11:58
چیزی از دوست داشتن یادم نمانده دیگه. دست کشیدن را بلد نیستم. دوست داشتن یا هر نامِ دیگری که دارد این obsession ِ مرضی، تبدیل به هیولاییم کرده که مچ دستاش رو به هم میچسبونه، جلوت میگیره تا ببندی. بعد تا پلک بزنی، بندها رو میدره و ناخنهای بلندش رو فرو میکنه توی سینهت. یک روز غمگینی و یک روز عصبانی. یک...
آتش بر آب
-
تاریخ: 1402/2/18 ساعت: 11:58
من آبم اگر آتشی. با تو میآمیزم اگر که با من در نفرت ورزیدن به خودم همدست شوی. خاموش نمیشوی ؛ که تو همان خورشیدی، همان تودهی عظیمِ سخاوتمندِ مرتفعِ آتش، همان گردیِ بیزاویهی خشمگین.با سیل هم اگر بیایم، از رو میبریم. اما نه با من میآمیزی و نه مرا وا میگذاری. مرا کفِ سنگلاخهای سخت و مهربان در کف میگذاری...
mama, life had just begun
-
تاریخ: 1402/2/18 ساعت: 11:58
دستم به خونت آلوده... که متبرکه عزیزجان. من پدرم را کشتهام. چند ماه پیش پای پست اینستاگرام مادرم دیدم نوشته بود «پدرِ خوب، پدرِ مُرده است.» من میوتش کرده بودم و گاه گاه یواشکی سرک میکشیدم. خاک روت میریختم و به روانکاوم میگفتم «توی کانالِ تلگرامت خدا"ی" را شکر کردی، خدا مگر تو نبودی؟» صداش، آهنگ مارش...
جانِ عزیز
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 19:58
دیگر بیداری و درد نمیکشم. این شبها را میخوابم. خودم را خواب میکنم. مُرداروار روی تختِ اتاق امنم وسط این دزدخانه. گریه و فریادهام را کردهام و حالا، روزها چکمهی زمستانیم را درست مثل چکمههایی که روزهای پیش خون به پیشانیام میآوردند، روی چشمهای بیدارِ کفِ خیابان میکوبم، ماسک به صورت میزنم و با شانههایی ک...
yanmaktan
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 19:58
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ببخشید، این یک نفرتپراکنیِ عریان است
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 19:58
از لباس پوشیدن برای طوفان خوشم میآید. از لباس کندن برای نشستن و فرو رفتن در کثافت بیشتر خوشم میآید. غایتش برای من یکی، تن دادن است تا مردن. اما خلافِ این را گفتهام. تلاش کردهام با جلسات روانکاوی سلامت روانم را بخرم. یک دروغ شاخدار گفتهام و این مرا یکجایی هلاک خواهد کرد، میدانم. دلم برای کالبد و پوست...
okay
-
تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 3:21
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
را
-
تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 3:21
دوسْت دارم و بسیار دوست میدارم. بعضی وقتها دلم میخواد فریاد بزنم. از شادی گریه کنم و از گریه تموم بشم. بیقرارم و بیقراری آزارم نمیده. بیقراری مزمنی که دیدار تشدیدش میکنه، شنیدن کلمات از گلوت پیچیدهتر و گمراه کنندهترش میکنه. و برای چیزهایی که نمیدونم عطشناکم و مدام از عطش کلافهی سرابهام. شبها، دستا ...
ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن
-
تاریخ: 1400/3/27 ساعت: 0:10
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میدونستم تو یه چیزی میگی که شبیه بقیه نیست
-
تاریخ: 1400/3/27 ساعت: 0:10
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
استفراغ ||
-
تاریخ: 1400/3/27 ساعت: 0:10
شام نخورده که میخوابی، دلم پورهی سیب زمینی میشه. اگه میخوای دلمو صاف کنی به خودت گرسنهگی بده ؛ انگار من اینو ازت میخوام. بعدش هرکاری که ازم بخوای میکنم. قسمت ترسناکش اونجاست که فقط کافیه دست و پاهامو باز بذاری که برم، اون وقت اگه بهم بگی نمیر هم نمیمیرم. اما تو دوری. دستم بهت نمیرسه تا از توی رخت خو...
یاوه
-
تاریخ: 1400/3/27 ساعت: 0:10
برای ایستگاه اتوبوسِ بدون تابلوی کنار اتوبان سردار جنگل، از ساعت پنج و نیم غروب به بعد، تا صبحم که بهایستی هیچکس نمیاد. انگار که همه آدمای روی زمین از اونجا رد بشن، همه میان اما هیچکس دنبالِ تو نمیاد. همه رد میشن اما هیچکس تو رو نمیبینه. مجبوری زل بزنی به جایی بین زمین و لاستیکای ماشینا. چون دیگه حت...
درویش هم نشدیم خیرِ سرمون.
-
تاریخ: 1400/3/27 ساعت: 0:10
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
دلتنگی
-
تاریخ: 1400/3/27 ساعت: 0:10
دلتنگی برای تو مثل زانودردِ غروب، بعد از آخرین کلاس، توی اتوبوسِ خستهی دانشگاهه. وقتی که مجبور شدی کف اتوبوس بشینی کنار لگن و بساط آفتابه و آب و موکتِ رانندهی بددهن که بو میده ؛ بوی توالت عمومی. مزمن بودن و حس عجزش درست مثل وقتیه که باید چادر مچالهت رو باز کنی و بکشی سرت، از جلوی در خوابگاه رد بشی و...
نفس کشیدن بدون ماسک
-
تاریخ: 1400/3/27 ساعت: 0:10
رفتن به بهشت زهرا برای روزمرهگی این روزهای سیاه و فاجعهبار که هرچیز ازش انتظار میره جز "روزمرهگی"، مثل رفتن به مرخصیِ تعطیلات میمونه. امسال، این سومین باریه که میام اینجا. و هربار طوری میام، طوری میایستم، طوری نگاه میکنم و طوری میرم که انگار میلهی چوبیِ خوب تراشیده نشدهای وسط سینهم باشه. دلم میخواد ...
این یک متن بیسر و تهِ دیگهست صرفا جهت تراپیای مخدوش
-
تاریخ: 1400/3/27 ساعت: 0:10
صبح با فکر این بیدار میشم که رسولی به زینب گفته «بیا پی ویم.» و مدتها طول میکشه تا متوجه شم رسولی هیچوقت بهش نگفته که بره پیویش. به صفحهی تا همیشه روشنِ گوشیم نگاه میکنم و اونقدر پلک میزنم که چشمهام درد میگیرند. توی صفحهی چتش جایی خوابم برده که نوشته بوده : «نمیدونم داشتم راه میرفتم جلومو گرفت گفت ع...
اگر ابرها بگذارند
-
تاریخ: 1399/11/6 ساعت: 2:28
پیشتر فکر میکردم مردهام. فکر میکردم کفِ مرکزی ترین نهانگاهِ جسمم، جسدی بوگرفته از قرنها رها شدَهست از روشنا یی که در خردسالی ذبح شد. از وقتی یادم میآید، اینطور بود. از وقتی یادم میآید، میدا
you have to understand that the one i killed is me*
-
تاریخ: 1399/11/6 ساعت: 2:28
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
توی خونهها میخزیدند و داد میزدند "بسه، انقد زر نزن تو رو خدا"
-
تاریخ: 1399/11/6 ساعت: 2:28
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید