به زور دوتایی روی تختش جا شده یم.
یدونه دیگه بوسش می کنم و داد می کشه -_-
می گه: این به نظرت بَده؟
می گم: نه :| اون واقعاً خوبه. خیلی آدمه.
می گه : اون واقعاً باید عاشقت می شد.
با لگد پرتش می کنم رو سنگ.
می گم : حالا که نشد (- -_)
می گه: آره، اون وخ نچسبیده بودی به من وحشی بازی در بیاری. لگدت تو شیکم اون بود حتماً.
می خندم و جیغ می کشم که بس کنه :)) اون حتی روحشم نمی تونه ما دو تا رو با این حرفایی که می زنیم توی خواب ببینه.
می گم: اگه عاشقمم می شد همین جا کنار تو دراز کشیده بودم و حرفای احمقانه و وحشت ناک می زدیم.
خجالت می کشه و نگاهش و می ندازه رو سقف.
به ش می گم: خ... :دی
می گه برو بذار بخوابم. :)
بعد فکر می کنم چه چیزای خفنی داره که بشه عاشقش شد و چه چیزای خفنی که ندارم..
برچسب:
نویسنده: آبتین باقریان