خیلی وقت شده که داستان همین است و ترسم نمی گذارد چاپش کنم بدهم دست کتاب فروشی های مملکت خودم که کتاب نخوان هاش آن دنیا هم شهرتی دارند عجیب.
ناچارم دور از چشمان تو در ممالک بی گانه به چند بایت نِت که می رود توی جیب دولت بفروشمش توی سطرهای مجازی.
مدتی ست که سکوت بر محوطه ی تحت پوشش گوش هام که نیروهاش به خسته گی و آزردن مغز معتادند، سایه انداخته و این سایه بی باران است. دیگر هی گاه و بی گاه توهم اذیت نمی کند که کسی دارد مرا صدا می زند.
بار سنگین نبودنت از دوش قلبم بر داشته شده و نمی دانم چه شده. هنوز هست و جای دیگری سنگینی می کند؟ تجزیه شده؟ اصلاً نمی خواهم بدانم. نمی خواهم بدانم تو کجایی.
صدای ناظری دردهای دلم را شخم می زند و قوی ترم از ممارست اشک ها.
این طبیعت آدم است انگاری. همه یا هیچش. این طبیعت دل من است انگاری.
بیش از هر زمانی احساس تنهایی می کنم و مکالماتم سرشارند از دل گیری و انتظار دل جویی آدم هایی که به من می گویند ازشان استفاده کرده ام تا تو بیایی و من از این قیاسی که میان خودشان با تو برقرار می کنند دلم می گیرد. دلم می گیرد از محبت هایی که بی منت نبودند. من نمی خواهم حتی تو این جا باشی دیگر. من ازشان نخواستم.
من باز نمی گردم آن جا تا دیگر آن نگاه های وحشیانه را مجبور نباشم به تحمل.
من مثل هیچ چیز نیستم و این دارد به استخوان می رسد حالی که به بودِ زخمی که روی آن مرهم گذاشته ای انگار برای یک عمر خلاصم کرده از هر درد دیگر حتی اگر جاش محو نشدنی ست و این قناعتِ مرا کفایت می کند.
اگرچه که خنجر تو را انگار ابد هم غلاف نمی کند و کینه ی دلت ابد را کافی ست.
امیرم می گوید مؤمن زود راضی می شود.
من در پی رضایت تو نیستم اگرچه هرگز راضی نشوی.
تقدیر من هم که انگار پر شده است از خلأ "هرگز"های بی شمار و این ادامه ی همان یأس فلسفی تا نفس های آخر... ای کاش نباشد.
رمضان و قرآن شاید دوباره اشک های من را برای چندی قانع کنند و دل بی تابم را آرام...
"با این همه عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زنده گی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دلِ نامانده گارِ بی درمان."
دردا.
برچسب:
نویسنده: آبتین باقریان