خرید بک لینک

فکر میکنم کار اونایی که تو دماغ ملت روزه دار چیزای کُشنده میخورن درست نیست.

ولی اینهمه غوغای ملت روزه دار که "خفه شید و بمیرید چرا که من روزهام." هم با نفس این روزه جور در نمیاد...

اما الان انگار ماها که روزهایم، چوبِ دو سر طلاییم. :| از اون جا رونده و ازین جا مونده. مَعدههامونو هیجده ساعت میگیریم دستمون و فقط گرسنهگی خصوصاً گرسنهگی فکری و بیشعوری ازمون خوب استقبال میکنه. نه معلومه روزه هامون قبوله با این اوضاع اخلاقا و عادتامون، نه معلومه درس خوندنمون چیزی ازش در بیاد با این وضع سر درد و دل دردا و ضعفا.

خدا رو شکر که همیشه این جور مواقع خدا آدمو رد میکنه... منم به همین امید ادامه میدم..

خواهرم میگفت پریروز تو کلاسشون جماعتی یه ظرف پیتزا گذاشته بودن وسط، دورش نشسته بودن، اونم اومده بود بره بشینه سرِ میزش که درس بخونه و به رو خودش نیورده چهطووری دلش ضعف رفته ازون بوی خووب که گفتن "عه عه فلانی نیا اینجا داریم میخوریم. :/". ینی رسماً توی ساعت مطالعه تو نَشین پشت میزت که ما حتتتتماً این جا مِیل کنیم. اون بیچارهام وسایلشو جمع کرده رفته پایین تو کلاسای پایین درس بخونه که بقیه معذب نشن.

خب جدای از منطق، آدم دلش به درد میاد.

دیگه نمیتونم درست تشخیص بدم چی غلطه چی درست. خستهم از آدمای اطرافم. گاهی آرزو میکنم کاش اینا به گاو هم معتقد نبودند و این طور میبودند. گاهی آرزو میکنم کاش کسی نمیتونست بفهمه چهطور فکر میکنم و چهطور با خدای خودم زندهگی میکنم..

برچسب: نویسنده: آبتین باقریان تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 7:02

صفحه بندی