بیش از درد و تنفر افسوس میخورم برای زندهگیای که نمیکنی بس که برای زنده بودن مثل یک شرور تلاش میکنی و میجنگی و فدا کاری میکنی.
این همه استعداد،
در تو به جهنم رفته انگار. تو مثل جهنم هم نیستی، انگار قسمت مختصری از خودِ آن جایی. داغ و وحشی و تاریک.
-
من فقط تا پانزده سالهگی زندهگی کردهام.
من فقط تا پانزده سالهگی خودم بودهام و لذت بردهام؟ نه، من اصلاً دنبال لذتش نیستم، دنبال "صحت" و "سقم" آنم.
من مشغول بودهام به فهمیدن و کارهای خوب کردن و سخت ساختن. به تنهایی، به کتاب خواندن، قرآن خواندن، شعر خواندن و تلاش های کودکانه برای نفوذ به وادی های عرفان... من زنده بودم با عشق ورزیدن به طبیعت . پاهای خودم ... و بیمحابا متنفر بودم از نقاشی . غرق بودم در ساختن و ریسک کردن با گران ترین وسیلههای دور وبرم . دلباختهی کشف الگوهای پیچیدهگیهای کامپیوتری و فوضولی توی چیزهایی که آشکار نبودند و گوش کردن های دزدکی به حرف های مثبت پنجاه سال و فرو رفتن توی خمیرم...
از بعد از پانزده سالهگی... [ اَه ] میدانی؟ من فقط به قتل رسیدهام و جان بدنم را ترک نکرده.
از بعد از آن با افتضاح ترین آدم های زندهگی ام آشنا شدهام، به چیزهای بد معتاد شدهام، به آدمهای خیلی بدتر دل سپردهام، کتاب نخواندهام، غصه خوردهام، افسوس خوردهام. با بدترین حال ها به بهترین جاهای زمین قدم گذاشتهام و فقط خراب تر شدهام.
لعنت به این چیزهای افتضاحی که بدون هیچ شک و سختی و قانون شکنیای، به آرامش اجرای یک قانون عادلانه، قصد کشتن همهی آدم های مثل من را کرد.
من این را عوض میکنم.
برای پانزدهسالههای شبیه خودم، این دره را با جسد نحیف خودم طوری پر میکنم که کسی شک نبرد از اول هم حفره بوده اینجای زندهگی.
من از انکار نا بود شدم و محض رضای خدا یک نفر میان دوستان و همسالانم حالش خوب نبود... مثل دخترهای نوجوانی نبود که فکر میکنم باید میبود. باید میبودم. من خوب میدانم این مربوط به نسل من نیست. مربوط به مکان من است. مربوط به مریضیهای متعاقب از مراقبتهای متعفن یک مدرسهی مشروط است. من نمیخواهم قربانیهای راضیِ این مدرسه را نجات بدهم. من فقط دلم نمیخواهد "خودم" در تاریخ تکرار بشوم.
برچسب:
نویسنده: آبتین باقریان