How Far I'll Go
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 1:07
وقتی برای اولین بار توی این ماه های آخر به مقولهی "بعد کنکور" ؛ (به طور دقیق اون دو ماهی که واقعی زندهگی میکنی)، فکر کردم، اولین چیزی که به ذهنم اومد، اون قسمت ارمیا بود که برگشته بود از جنگ. توی ک
بدبخت، مدرسه هنوز تموم نشده
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 1:07
- خدایا من کِی آدم میشم؟ . . . . ندا میاد : ... فردا صبح ساعت شیش و نیم.
I cannot even let myself be
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 1:07
«اگه یه بار ببخشی، تموم شده رفته اما اگه نبخشی روزها و سالها مشغول نفرت ورزی خواهی بود.»این شکلی نیست. دنیا این شکلی نمیگرده. هر روز شکنجه میشی اما نمیتونی روزی یه بار شکنجهگرانت رو ببخشی و منتظر
آن جایِ دیگر
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 3:05
دوستان عزیزی که میخواهید بدانید کجا مینویسم... لطفاً به صورت غیر ناشناس یا فقط با گذاشتن راهی برای جواب دادن توی تماس با ما کامنت بگذارید. اینطوری نمیشود...
همسایههای حیوان
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 20:37
در حال حاضر احتمال میدم این بدترین و ضروری ترین پستی باشه که مینویسم. همسایههای عالیِ ما یه مهمونی فاجعهتر از همهچیزی که تو عمرم -حتی از فامیلای فاجعهمون- دیدهم دارن. درست ده دقیقه بعد از زمانی که رسیدیم خونه شروع شده و صدای آهنگاش به قدری بلنده که همین الان لپ تاپ که روی میزمه داره میلرزه
مرگ نم نم
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 20:37
ساعت دوازده و دهه و اینا هنوز تموم نکردن. بیا اینم ازین قانون عادلانهی ساختمون که اندازه پشه هم حساب نشد. میخوام لباس بپوشم برم در خونهشون زنگ بزنم، لگد بزنم ولی صدامو نشنوند. آخرش یکی درو واکنه آشغالا رو بذاره برا حسین آقا که منو ببینه و بزنه تو دهنم یا اصلاً بهم توجه نکنه. یا ببردم توی خونه..
یک دقیقه سکوت!
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 20:37
و دیشب ... ... .. . . .. ... - :)) - گوسفند رو خیلی جدی و عصبی توی اون پست کذایی نوشتهم گوسفند. -_- :))) - گاد ایت واز لایک استعمار در مقیاسِ تن :|
بر تو ای چشمِ گنهآلوده سوگند
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 20:37
نشسته بودم روی جای خالی نور ماه از پنجرهی خسیسم، داشتم منت کشی چراغ روی میزم را میکردم و توی اتاق تنگم گریه میکردم و مثل بدبختها توی بیچیزی خودم هیچکار نمیکردم جز زار زدن و دهانم را تا بیشتر از حد تحمل باز کردن که یک هو چشمم افتاد به عکس دو گودال تاریک و خالی روی صوتت روی جلد کتابت روی میز کنار تختم...
املا :/
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 20:37
من تا قبل از اول دبیرستان که یدونه هیوده و نیم خوش گل به خاطر حالت شکسته ی خطم و لج بازی سر جدا نوشتن کلمات گرفتم، اگه از خطم اشکالی در نمی اومد، همه دیکته هام بیست می شدند. اما امان از دوتا کلمه که صدهزار و بیست سالم ام بشه، یاد نمی گیرمشون ؛ خوانواده و زکاوت. الآنم آب روی چندین و چند ساله ی خود را...
که نمی شود
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 20:30
چیزی که روح مرا غسل می دهد از این جرم سنگین و آلوده ی نشسته بر پیکرش، یک تنهایی طویل و عمیق و وسیع است با ملحقات که تقریباً می دانم تا هشت روز دیگر نه تنها جاده ی دویدنم به سمتش باز نمی شود، بلکه صد راه جدید به جمع های کشنده احداث می شود که هیچ جور نمی توان از رفتنشان قسر در رفت. یک جای جمله ام اشکا...
ماهی
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
چشمامو میبندم و ... من یه ماهیام :) اینو واقعاً دوست دارم. ماهی رو دوست دارم. یه طورایی حتی بوش هم خوبه. خوشبو نیست ولی بوی آب و دریا و ماهی حس جدید و خوبی داره. انگار تو خیلی از آسمون دوری ولی به جای هلاکت از گرما و آتش به خاطر نزدیکی به قلب جهنم زمین، توی عمیق ترین نقطهها بغل یه ضدیت بزرگ با
Download the feelings from my face
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
تو را یادم فراموش
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
اقرار می کنم - عذاب می کشم از فضایی که میانمان نیست و جست و جوی مسکوت و مختصر هرباره ی تو برای آن من و آن "تو"ش که از دهانم در می رفت... همه ی آدمی که در من می جویی یک روزی کشته شد. بد موقعی آمده ای، شب جمعه... یک چیزهای خوبی از تو در من مانده که نه دیدنی ست نه عوض شدنی. انگاری فقط تو بلدی تک تک قدم
به کجاها برد این امید ما را
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
اربعین دو سال پیش رفته بودیم یکی از همین جاهای تک و خصوصی و باحال که بابا رو دعوت می کنند تا زیارت ناحیه بخونیم که اون آقا اومدن صحبت کردند. قبل از این که شروع کنند هیبت و هیئتی که ازشون توی تلویزیون قسمت خانوم ها دیدم مشتاقم کرد. حضرت امیر روحی له الفداء می گن که "دل ها هم چون سپاهیانی مقاومند در م
روایت مسکوت
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
میخوام شروع کنم به روایت سیزده روزهی یک ماجرا و هلاکت قهرمانش در آخر. اما توی شیوهی روایت میخوام قدر جدید ترین آدمی که شناختهم کنایهآمیز باشم و اصل رو پشت فرع پنهان کنم و اشخاص رو توی قالب تن ضمایر کاربردی برای علی چپ گُم کنم. عصبانیام از جاهایی که اول شخص رو بهش کشوندم. از مسجد گرفته تا کاز
سکانس یکُم - زندان
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
تمام شب را گریه کرد. کم خوابید. خواب نبود که، تقاص گناهان بود. صبح که بیدار شد، چند کیلو چشم را با رخت خواب جمع کرد و بلند شد تا نتواند بنشیند. همه ی راه را تلاش کرد آیةالکرسی بشود اما یکی یک دانه دلش پیش سوره ی احزاب به خواب ابدی رفته بود انگاری. اضطراب نداشت. آن شورش درونی ترسی حجیم بود که مبادا
و قالت
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
نحوست روزی را که نحس است، قضا شدن نماز صبحش داد می زند.
غُد
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بگو چی می خواستی بگی
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سخت شده
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:39
داستان خیلی پیچیده شده. عادت و تعهد با هم دهن به دهن می ذارن و اون میل وحشی تنوع طلب از حاشیه ی بحثاشون برای رسیدن به مقاصدش تقلا می کنه اما چیز خوبی گیرش نمیاد. سخته. واقعاً سخت تر از همیشه شده آدم بودن تو این بازی. وقتی ورع می کنی، مشکوکی به ریاضت و بی تعادلی. وقتی کاری که دلت می خواد می کنی دو دل...