نمی فهمم چی شد - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 9:07
نمی دونم چه طور باید از مردی بگم که فکر می کنه من فرشته ی نجات اون از تاریکی هاشم در حالی که حتی نمی دونه من چند سالم می تونه باشه و چه رنج وسیعی که از خامی و بدیِ خودم نمی کشم. از من خواهش می کنه که بمونم و باز حرف بزنم اما من می ترسم. طرز غریب نوشتن و وبلاگ قدیمیم رو رها کردم و بیش از اون نتونستم
یه چیزی بگو - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 9:07
احمقانه ست که منتظر تو می شم که برای کسی جز خودت دل تنگ نمی شی و راهی هم برای پایان دادن به انتظارم نداری جز خرج کردنِ چند ریال؟ اگه احمقانه بود هنوز منتظرت نبودم، اون کسیه که منم وقتی دلم برای طرف تنگ نیست اما خوشیِ حالم رو به ش مدیونم. تو اصلاً به این چیزا فکر نمی کنی. نه؟ معنای رفق توی نظرم خیلی
هرگز نگفت - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 12:57
وقتی که همهی کلمات به خاطر تکنولوژی از مفهوم خالی بشن، اون وقت میتونی بفهمی چهقدر راستگوـه "دوستت دارم"ِ هرگز بر زبان نیامدهش.
برای پیامی که مطمئن نیست - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:27
بعد از لعنت های بی کلام و کلیشه ای توی دلم به سالی که با این مرد و وضع أسف ناک درس دادنش گذراندم، بالأخر بعد از یک روز و نیم جرأت می کنم آن دسته ی برگه های منگنه شده ی "اثباتی ها" را بردارم تا سعی کنم یک طورهایی یاد بگیرمشان. منتظرم با چیزهای فضایی مواجه بشوم که وقت ندارم ببینم می فهمم یا نه، تا ابر
قدری باران آمد که گِل شد - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:27
این فحش دادن به ما عجب بحث برانگیز شده.. وقتی آن صفحه ی "فحش دادن به ما" را اضافه می کردم، قیافه ام درست طوری بود که می شوم وقتی او از من یک جایی تعریف کرده و من حرف هایش را درباره ی خودم خوانده ام و همه ناراحتی هایی که روی دلم بار کرده بود، لابه لای ریزگرد ها گم شده اند و کم شده اند و رفته اند به
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:27
همه صفحه ها را می بندم، وای فای و بلوتوث را خاموش می کنم، کابل ها را بیرون می کشم، کلیپس های روی سرم را در می آورم، چراغ ها را خاموش می کنم. در را می بندم و به این خیال که پشت در قالَت گذاشته ام سعی می کتم تنهایی ام را توی رخت خوابم خواب کنم... اما تو فکر می شوی و از در می گذری و وسط هال نیمه شبم می
اعطنی صبراً.. - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:27
اللهم اجعلنی بقسمک راضیهً...
و در افق های دور لگد مال شدم - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:27
گفتم: داری به من بی توجهی می کنی. - -_ گفت : ببین بچه، من تو کل عمرم به بشری توجه نکردم اون قد که به تو کرده م.
بله؟ - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 7:27
سعی میکنم توجیه کنم "هیچی"ای رو که دستم میدی... اما انگار گریزی نیست ؛ آخرین کسی که توی دنیا میخوای از "بله؟" گفتن هات معلومه... از خودم میپرسم چیزی هست که نتونم ببینمش؟ میبینم "هیچی" رو. نمیدونم اون "بگو جونم"ـای بیخیالم کجا رفتند. کاش بر نمیگشتیم. این شبیه جهنمِ سرده... دلم میخواد گُمم کنی و یادت ...
یأس بد فلسفه - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:58
از بچه گی تو فامیل همه یه طرف بودند، بابای ما (که خیلی وقتا هیچ طرفی نبود) طرفشون نبود. جلوش بحث می کردند اما ساکت می موند. حرفای تحریک کننده می زدند که باهاشون بحث کنه، باهاشون شوخیای کنایه آمیز می کرد و می خندید و حسابی ذله شون می کرد. نمی دونم توی گذشته چه اتفاقی افتاده بود که همه کشته مرده ی شنی
خواب می دیدم - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:58
حس می کردم مثل بشکه ای ام که سوراخ شده. بیرون رفتن خون را حس می کردم. لباسم خیس شده بود. دست می کشیدم روی بدنم و جای خون ریزی را پیدا نمی کردم. به دست هایم نگاه می کردم و می بوییدمشان. خیس بودند اما نه قرمز بودند نه بوی خون می دادند. تلاش می کردم دردی را احساس کنم اما چیزی نبود. وحشت کرده بودم.
دردا - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:58
خیلی وقت شده که داستان همین است و ترسم نمی گذارد چاپش کنم بدهم دست کتاب فروشی های مملکت خودم که کتاب نخوان هاش آن دنیا هم شهرتی دارند عجیب. ناچارم دور از چشمان تو در ممالک بی گانه به چند بایت نِت که می رود توی جیب دولت بفروشمش توی سطرهای مجازی. مدتی ست که سکوت بر محوطه ی تحت پوشش گوش هام که نیروهاش
غصهم شد - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:58
خواهرم دیشب طوری که موهایش را بافته بود، شبیه گلها شده بود. شبیه غنچهها. دعوا کردیم. یک هفته شده که توی این خانه من و خواهر اولیه که همیشه با هم زد و خورد داشتیم، از همه با هم خوبتریم و بقیهمان با هم سر سنگینیم. طوری که هیچ کس نمیداند دیگری حتی به کدام شیخ رای داده دست آخر. آن خواهرم که شبیه گ
میلنگیم - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:58
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
شبیه جاسوسی قانونی - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:58
خیلی جالبه که بتونی آدمایی رو ببینی که وسط متن زندهگیشون حضور داری اما اونا حتی نمیدونند ممکنه تو رو بشناسند یا تو اونا رو بشناسی. این یکی از اون دلایلیه که جدای از مسائل امنیتی وا دارم میکنه همین طور بینشونی بمونم همه جا. خیلی وحشتناکه که اونا نمیدونند من مختصات وسایل اتاقاشون رو خوب بلدم و
می دونم بدی - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:58
تو بدی. نمی دونم چرا کنار میام. نمی دونم چرا اموجی لب خند می ذارم برات. نمی دونم چرا گریه می کنم. تنها چیزی که می دونم اینه که تو برای دلم خوب نیستی.
And you let her go - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:58
Well you only need the light when it's bu ing low Only know you've been high when you're feeling low Only hate the road when you're missing home Only know you love her when you let her go And you let her go... You see her when you close your eyes Maybe one day you'll understand why Everything you to...
Missed - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 20:50
You thought i was playing a role. You've never trusted me. my words. I see you and I see it's real that we're gone and you don't know what this is, being beside you but not having you. So close to touch your hands and so far to touch your heart. Sm
من بیرنگم - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 20:50
شاید منم تنهام. چون دیگه بنفش خودمم به لجن زار کشیده شده.
گفته بودم - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 20:50
بدون تو آدم ها همه در چهرههای خیانتu200eکار و منفعتجو و گناهکار و بیتفاوت مُرده بودند. کشته بودمشان. نه که به خاطر تو نبود که نمیآمدم، تو بودی. از وقتی تو هستی، همهی آنها بیشتر شبیه نادان ها یا ضعیفانی هستند که رحم به دل میآورند. از وقتی تو هستی من با همه خوبم. من میتوانم آن جهنم را مثل بهشت زندهگی ...